|
جهان سنگ ميشود اگر تو پرنده نباشي
|
||||
|
|
|
|||
جمعه - شاندیز عکس مستفا انتزاری عزیز هنوز متنی واسه عکس نوشتم 
+ پژمان |
چشمهایم را بسته ام ، خوابم نمی برد
صدای مادرم در ده سالگی می آید توی گوشم مامان خوابم نمی بره- چشات رو ببند و خیال های خوب توی ذهنت
بیار- من خیال می کردم هزار کیلو گل خوب
برای بازی دارم و جوی توی باغ بزرگ شده و زرد آلو آنقدر بلند شده است که من عشق
آباد را ببینم.من خیال می کردم محمدعلی پهن هایش را
جلوی در ما نمی ریزد، دایی ترک کرده و خشکسالی تمام شده است. حالا هم چشمهایم را
می بندم، اما دیگر خیال هایم را باور نمی کنم، دروغ گوی خوبی شده ام اما خودم
دروغم را باور نمی کنم. خیال می کنم، امام
موسی صدر را آزاد کرده ام و عباس جعفری را سالم از کنار رودخانه چو پیدا کرده ام و
برای مردم روستای کوچکم کارخانه ساخته ام که کار کنند و نروند سر بار پنبه هم
دزدی،... آرزوها آنقدر
طولانی می شود که خوابم می برد صبح که بیدار می
شوم انگار حسرت هزار زندگی روی دوش من است مادر تو راه تلنبار
درد ها را به من یاد دادی
+ پژمان |
مثل صبح پاييز كه با تن رنگ پريده و يخ زده اش از لاي در تو ميآيد و
خودش را مي كشد روي تنم.
پشت انگشت هاي باريكش را مي گذارد زير گردنم
گونه هاي سرما زده اش را به گونه ام مي چسباند
كاش تو هم از لاي در تو مي آمدي
و آنقدر مثل صبح پاييز روي تنم كز مي كردي
تا من پتو را بالا بكشم
تا من و تو و صبح پاييز گرم شويم
+ پژمان |