|
جهان سنگ ميشود اگر تو پرنده نباشي
|
||||
|
|
|
|||
به خودت که می آیی می بینی چقدر آدم را گم کرده ای، هر کدام تکه ای نان تازه از تنت کندند و از
هرکدامشان خاطره ای داری یک کاسه خون یک مشت گیس، چند اسم ، چند سرفه خشک به خودت که می آیی می بینی خودت را در
قمار باخته ای و لباسهایت به خانه می روند
و بوی کندور را در کوچه می ریزند به خودت که می آیی خودت می رود سراغ هوسی، شهوتی و شروع می کند در خالی هایش فکرهای بی سر و ته
می ریزد به خودت که می آیی مورچه ای شده ای در ظهر تابستان باغچه خانه و هر لحظه مورچه
ای را می بینی که بویی خاصی می دهد به یکی پای ملخ می دهی و تکه ای بادام می گیری
به یکی نان خشک می دهی و پوست گوجه می گیری به خودت که می آیی می بینی شاعری که شاعر بود در روزنامه صبح در یادداشتی با
کلماتی از دهان فرخی سیستانی و قاآنی و خاقانی سیاست استفراغ کرده است به خودت که می آیی خودت را می برند و عرب تمام نی هایش را می اندازد و می رود
در بهارعربی با نانسی عجرم برقصد به خودت که می آیی نشسته ای پشت میز کارت در ازای ساعتی 1 دلار و 30 سنت داری
خودت را انکار می کنی به خودت که می آیی می بینی خودت ریده است خیلی خودت ها برنگشته اند خبر که داری عزیز آهستان به خودت که می آیی برایم کمی امید بیاور
+ پژ.مان پاک.دل |